حمیرا ستارزاده Homeirasattarzadeh's Blog

فوریه 7, 2010

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد آرزو *

Filed under: Uncategorized — . @ 11:37 ب.ظ.


● پایان جلد نهم ●
● مناجات عشق●
بار الها…
تخم عشق را در دل جانان بکار
عاشقان را با خودت مأنوس ساز
درد دوری از دل دلدادگان بیرون بساز
عشق را سامان بده…
عشق را از نو بساز…
● سروده ی :«احسان ضامنی »●


● بعُد سوم آرمان نامه ی ارد بزرگ●
● فرگرد آرزو●
___ " ای نسیم دلنواز آرزو " از ف.شیدا

ای نسیم دلنواز آرزو
با دل من قصه ای دیگر بگو
گو که لبخندی ز خورشید آمده
در طلوعی نور ِامید آمده
تا دهد گرمی به قلب بیقرار
تا نگیرد قلب من از روزگار
گو سرشکی کز جفا زاری شده
پای گلزار وفا جاری شده

گو مشو نومید ازاین شیب وفراز
میرسد شادی به باغ خانه باز
گو نمی میرد گل لبخند عشق
گلشنی خواهد شدن پیوند عشق
گو که سازِ ان نگاه دلربا
مینوازد نغمه های خنده را
گو که تا آرام جان گیرم دمی
مانده ام تنها , بدون همدمی

ای نسیم دلنواز آرزو
قلبِ« شیدا» را در آتش ها بجو
گرچه دامن میزنی این شعله را
قلبِ شیداوش ,اسیرِ واله را
لیک دیگر بال وپر را سوختم
خود به عشقی ,شعله را افروختم
سوختم در شعله ها ,با سوز دل
بال وپر در عشقِ نار افروز دل
سوختم صد آرزو , در نار عشق
باامیدی ,در دل وُ ,ا نبار عشق
آه …بر این ارزو آن صد امید
وه که دل , ناکامی , دنیا کشید

ای نسیمِ دلنوازِ آرزو
با خدایم قصه ی دل را بگو
گو که چَشم ِ , انتظار من توئی
در شب راز ونیاز ِ من , توئی
ازتو میخواهم کرا یاری دهی
تا بیابم پیش پای خود رهی
ازتو نومیدی ندیده این دلم
تا به ارامی رسیده این دلم
چون توئی حامی من در باورم
همرهم باش ای یگانه یاورم
___5 آذرماه 1382 از فرزانه شیدا ____
امید وآرزو تنها بهانه های انسان وتنها دست آویز رهائی بخش دل در دنیائی ست که با فشار ومشکلات وسختیهای روزمره هردم برای انسان مشکلی آفریده ودر راهها وبیراهه ها ودوراهی ها آدمی را سرگردان کرده است اما در قدرت ارزو وامید قردتی هست که دل را وامیدارد تا برای رسیدذن به اهداف خوبیش درهر زمینه ای که هست چه احساسی باشد ومعنوی چه بر حسب نیازها باشد ومادی به هر شکل انسان را وادار میکند اندیشه ای برای رسیدن به آرزوها وامیدهای خویش داشته باشد وبه گفته بزرگان آرزو کردن خود نیمی از راه رفتن است که چون آرزو کنیم نیمی از راه را رفته ایم وچون تصمیم بگیرم نیمه ی دیگری از راه را طی کرده ایم وچون در رسیدن به آن اصرار ورزیم به انتهای راه وبه آمال خود خواهیم رسید چراکه نقش اولیه را برای رسیدن به اهداف بیش از هرکسی خود ما هستیم که تعیین میکنیم وتلاش ماست که آنرا به هدف میرساند همواره دراین سوی آبها زمانی که سخن از آرزو وخواستن چیزی میشود اصرار براین است که آنچه را میخواهی تا اخرین گام دنبال کن ودرنمیه راه برنگرد چراکه عمری در یک بلاتکلیفی فکری باخود باقی میمانی واین که مدوام ازخود درطول تمام زندگی بپرسی: اگر باز نگشته بودم اگر تا اخر میرفتم اگر حتی جواب آری یا نه را برخود ثابت میکردم انگاه تصمیم به بازگشت ورها کردن آرزو میگرفتم , جز اینکه آزار تمام زندیگ تو شود هیچ فرایندی در پی نخواهد داشت ورنج واندوه دائمی تو در زندگی تو خواهد بود بخصوص وقتی چیزی را ازته دل ارزو میکنیم رها کردن آن در نیمه راه بدون اینکه مطمئن شویم که آیا به ان میرسیدیم یا نه تاابد داغ دل آدمی میگردد وانگاه است که تاابد مدیون دل وافکار روح خودد خواهید شد. لذا اگر چیزی وکسی وهدفی را دوست میدارید وآرزوی رسیدن به آن را دارید از هیچ کوششی دریغ نکنید وحتما پیگیراین مسئله باشید که ایا آن شخص نیز خواستار شما هست یا خیر ایا ان هدف به مقصود میرسد یانه وجواب را برای خود روشن کنید چراکه اگر کسی یت وبه جای او تصمیم بگیرید که بی من خوشبخت تر خواهد شد واورا ترک بگوئید عمری دراین افکار بخود خواهید پیچید که ایا براستی کار درستی کردم ایا بیمن او واقعا خوشبخت است آنهم زمانی که خود روی خوشی را بعد ازو ندیده اید وهمواره دل را اسیر او میدانستید وهرگز این اجازه را بخود ندهیدکه بجای او جواب خود را بدهید این چیزی نیست که من ازخود وتجربه ی خود به تنهائی گفته باشم که این نظریه ای علمی ست که انسان زمانی که چیزی را واقعا میخواهد هرچه باشد اگر دنیمه راه آنرا رها کند بی آنکه به آن رسیده بیاشد ودرتصور خویش آنرا دست نیافتنی بپندارد همیشه در طول عمر خود حسرت آنرا خواهد خورد وخیال وفکر اینکه شاید به هدف میرسید شاید اینگونه که او تصور میکرد نمیشد اورا درهمه ی زندگی آزار خواهد داد
●از آرزو : « فرزانه شیدا »●

بصد آرزو زندگی باختم
به رنج وغم وغصه ها ساختم
ندانسته رفتم ره مرگ خویش
خودم را به غمها در انداختم

به عشق شدم واله ای دربدر
با آوراه گی دائما در سفر
به بیماری وتب همیشه روان
نیازم به بستر زسوز جگر

یگانه دلم را به غم سوختم
غم زندگی در دل اندوختم
به شبها نشستم به کنجی غمین
به ظلمت چراغ ِ غم افروختم

نیاز دمی دیدن روی تو
رسیدن به سرمنزل وکوی تو
به آغوش خود جای دادن ترا
کشیدن به جان بوی گیسوی تو

بدیوانگی رهنمونم نمود
درِ بی کسی را برویم گشود
مرا ازهمه دور وبیگانه کرد
بدانسان که بامن بجز تو نبود

کنون ناله ام را ِکّه خواهد شنید
که بربادرفتم بصدها امید
دگر دیدگانم بجز سیل اشک
براین چهره ام چیز دیگر ندید

شده دل چو مخروبه ویران سرا
چو دادم زکف عاشقی چون ترا
مرا حسرتی مانده ودرد وسوز
زسوزم قراری نمانده مرا

دل از عاشقی کی توانم بُرید
که دل جزتو عشقی درونش ندید
فقط نام تو بوده در قلب من
که فریاد دل شد چو نامت شنید

تواند مگر بگذرد از تو باز
چو دل برتو دارد امیدونیاز
مرا عشق تو چون نفس های دل
تو با بودنت بودنم را بساز
● هشتم آذرماه 1362 – از: « فرزانه شیدا»●
اینکه گفتیم , در زمینه کار زندگی تحصیل عشق به کسی چیزی جائی همواره واقعیت داشته است که انسان از آن ارام نمیگیرد مگر اینکه تا اخر راه را حتی با سالهایی طولانی انتظار برود اما هرگونه هست می بایست جواب آری یا نه را گرفته باشد اکر جواب اری بود تکلیف آدمی روشن میشود وچون نه بود نیز لااقل انسان خاطر خکع میشود که انچه می بایست انجام دهد , انجام داده است وحال اگر نهایت آن باین رسید که جواب منفی باشد یا شکست باز هزار بار بهتر از بی خبریست چراکه همواره بلاتکلیفی انسان را بیش از آنچه درتصور کسی باشد ازار دهنده وخورنده ی روح وآرامش وسم درون ودل خواهد بود درنتیجه زمانی که انسان در می یابد کجای راه ایستاده است وجواب خود را دریافت میکند اسوده تر میتواند براه زندگی خویش ادامه دهد وبدنبال اهدافی دیگر راهی شود که شاید صدبار بیشتر ازاین خواسته میتواند اورا خوشبخت کند ودرنتیجه عمری حسرت چیزی را نمیخورد که نمیداند انتهای ان چه بود وهمواره نیز به انتهای آن فکر میکند.
● زلف دلربا" از «فربود شکوهی »●

همه هست آرزویم که بگویم آشنا را
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را

همه شب نهاده‌ام من سر خود بر آستانت
ز وجود خود بخوانم به خدا خدا خدا را

به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم
چو شنیده‌ام که سلطان نظری کند گدا را

نخورم ز هیچ دامی دو سه دانة ریایی
که ندیده‌ام ز واعظ همه نور پارسا را

تو چنان لطیف و خوبی که اگر به مجلس آیی
به کرشمه‌ای بگیری به دمی تو جان ما را

به هوای زلف مشکین برویم ار چه دانم
که به گرد او نشاید که رسد غزال پا را

چه خوشست حال جلوه که جفای کس نبیند
اگرم ببینم اما بکند وفا شما را

تو صبور باش و شادان ، ز قضای او مگردان
سر خود ز آستانش که خدا دهد رضا را
●شعر از «فربود شکوهی »●
انسان می بایست هر آرزوئی را که میکند به مرحله ی اجزا درآید وتصمیم بگیردکه رسیدن به آن را امتحان کند چراکه همواره چیزی که به شدت خواهان آنیم به سرانجام خواهد رسید اگر براستی هدف ما رسیدن به آن باشد ودرنیمه های راه سرد نگردیم واز مشکلات خود را نبازیم گاه زندگی با همه ی تلاشها بگونه ای پیش میرود که انسان تمامی تلاش خود را نیز مبذول میدارد تا به هدف اخر برسد اما بر حسب مشکلاتی جانبی خواه مشکلاتی دردنیا باشد یا دیوارهائی در راه هدف که این دیوارها میتوانند حتی افراددیگری باشند که سد راه آدمی میگردند وبه رشکل آدمی را از راه رفته یا پشیمان یا خسته میکنند اما درهمه شکل باید بخاطر داشت هدفی وارزوئی ارزشمند است که آدمی تمام تلاش خود را برای رسیدن آن کرده باشد حتی تاگر منجر به شکست شود چراکه شکستها خود تنجربه های زندگی هستند که در فردای ما صدبرابر جواب مثبت را برای هدفق دیگر کاری دیگر راهی دیگر به ما خواهند داد ما همیشه شکست را بگونه ی غمناکی نگاه میکنیم درحالی که بارها نیز نوشته ام درهرچه وهرجا وهرکس که بنگرید اگر به نهایتی مثبت رسیده است هزاران شکستی را نیز در راه دیده است تا به انتهائی دلخواه دست یافته وآرزوئی وارزوهائی را برخود براورده کرده است هیچگس هرگز قادر نیست که بی امید وآرزو زندگی زیبائی داشته باشد وگذشتن از ارزو ها وصرفنظر کردن از خواسته ها تنها باعث میگردد که ما دچار اندوه وسرخوردگی شویم درحالی ک اگر گام اول را درهر راهی برداریم هرچه هست مطمئنا انگیزه باز پیش رفتن بهتر بما القا خواهد شد تا نشستن وتنها درامیدی آرزو کردن .
● چهار : سرودره ی:« احمدرضا احمدی » ●
زمانی
با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم
●شاعر :« احمدرضا احمدی » ●
چیزی که برمن درتمامی زندگی براستی ثابت شده است این است که :« خواستن , توانستن است» وزمانی که آدمی خود را باور داشته باشد آرزوئی زا ازته دل خواستار باشد وزمینه ی رفتن ورسیدن را فراهم کند ودرباور خویش باور داشته باشد که میرسد هم کائنات به یاری او خواهند شتفافت هم نیروی فکر اورا یاری خواهد بخشید هم قدرت امید اورا گپراز انرژی خواهد کرد هم هر یک گام که جلو میرود شادتر گشته برای ادامه ی آن بیشتر انگیزه پیدا میکند . در این سوی آبها ورود به دانشگاهها با داشتن نمرده ای خوب آسان است وخروج بسیار سخت در ایران ورود وخروج هریک مشگلی دارد اما کمتر پیش میاید کسی که بدورن دانشگاهی رفت نیمه راه آنرا رها کند چراکه معمولا وقتی هدف شروع شد چه فشارهای زندگی چه حتی کمبودهای مالی را حتی شده با عقب انداختن یکسالی دنبال میکنند واگر کسی درنیمه راه رها کرده باشد مسلم بدانید کمبود مالی ومشکلات تحصیلی وهزار بهانه ی دیگر بیشتر بهانه است تا حقیقت چراکه همواره وقتی چیزی را رها میکنیم که از باور خود دست میکشیم واز اینکه باور داشته باشیم موفق میشویم من زمانی که در سن بالا دانشگاه را شروع کردم در سال اول 100 نفر در سه کلاس دردو رشته باهم شروع کردیم درنهایت 20 نفر ازاین همه مدرک گرفته وبه سرانجام رسیدیم با توجه باینکه در شروع تمامی دانشجویان این کلاس بین 18 تا 24 بودند وهمگی مجرد بدون فرزند وتنها یکنفر بود که ازهمسر جدا شده بود ویک فرزند داشت و سال یک را قبول شده سال دوم دانشگاه را پس از یکهفته ترک کرد ودرواقع من تنها 37 ساله ی کلاس بودم که از استاد خود نیز بزرگتربوده ولی همواره تمام تکالیف عملی را که روزانه از کلاسها میگرفتم میبایست سر ساعت 8 صبح با وجود اینکه همواره تعداد زیادی بود چه در طراحی چه دردوخت بموقع نیز تحویل میدادم اما هربار از هریک پرسیدم چرا ترک تحصیل میکند درکنار هزار ویک دلیلی که می اورد ازجمله اینکه فشار کارهای عملی بالاست وهرروز تحویل دادن کارهای عملی از عهده ووقت او خارج است یااینکه یک فرزند دارم همسر ندارم ومجبورم تمام وقت برای خود وفرزندم باشم یا من نمیتوانم هم کار کنم هم تحصیل وقدرت مالی من نمیگذارد وهمیشه خسته ام یا دیگری میگفت من برای کارهای پراسترس ساخته نشدم این گونه رشته ای ازاول انتخابی اشتباه بود واگر میدانستم روزانه میبایست اینهمه کار تحویل بدهم پایم را اینجا نمیگذاشتم ودانشگده نیز که ازهمه در اول سال امضا میگرفت که دوترم شش ماهه هردو کلاس را چه بمانی چه بروی مبلغ پرداختی شهریه میبایت پرداخت گردد هروز خوشحالتر باقی میماند وهرروز نیز باافتخار میگفت کلاس ما جای هرکسی نیست دراینجا بچه دارم شوهر دارم وقت ندارم خسته ام معنی ندارد اینجا یعنی قربانگاه کسی میماند که خود را قربانی اینکار کند البته دورع نمیگفت بدوشکل قربانی میشدیم هم تاکر گلاس را ترک میگکردیم میبایست تااخرین وجه شهریه را سرموقع پرداخت میکردیم هم اگر میماندیم چون من که ازهمه شرایط بدتری داشتم تنها خارجی کلاس بودم دورتر ازهمه درشهری دیگر زندگی میکردم متاهل ودارای دو فرزند بودم وسنم نیز ازهمه بالاتر بود وفشار دکاری خانه وخانواده را نیز بردوش داشتم می بایست برای آنازجان گذشته تمامی ساعات را کار میکردم وکار که کردم وکردم ودرنهایت استاد سال اول من که همزمان با فارغ التحصیلی من بازنشست میشد وخانومی بود متولد نروژ بود که در فرانسه بزرگ شده بود ودانشکده ی ما که مرکز اصلی آن فرانسه بود اورا که استاد کلاسهای فرانسه بود بدرخواست او به نروژ فرستاده بود چون میخواست مابقی سالهای زندگی را درکشور خود باشد ووقتی مدرک را بدست گرفته بودم مرا بوسیده گفت 20 سال است که استادم درطی این بیست سال هرگز شاگردی با پشتکارتو عزم وهمت وجسارت وقدرت تو ندیده ومیدانم دیگر هم نخواهم دید چون تو کم بدنیا می آیند وکم شناخته میشوند.واین خستگی تمام این سالها را ازتن من به بیرون آورد چراکه خود دیده بودم بهانه هاست که برای ترک تحصیل میاورند ومن برای ترک تحصیل تمامی آن بهانه ها را هرروزه داشتم انهم در کشوری سرد وبرفی ولی نمیخواستم باورکنم که نمیتوانم ویا از پس آن بر نمی آیم ویا حتی چوب لای چرخ گذاشتنهای دانشکده ای راسیست که با خارجی های چون من بعلت مسلمان بودن مشکل داشت ودر عین حال کاز هیچ تلاشی دریغ نمیکرد تا دانشجویان یکی پس از دیگر کم آورده بروند وایشان چراکه بسیار نیز پولکی بودند پول مفت دانشجوی بیچاره را که وام گرفته بود دریافت میکردند وبسیار به ایشان این پول حرام ناصواب مزه کرده بود وچراکه دانشجوی بیچاره با درصد ی بالا وام گرفته از دولت به دولت بدهکار میشد وایشان پولدار .بارها که بسیار ازدست ازارهای ایشان خسته میشدم بفکر این میافتادم که شاید بهتر باشد رها کرده کمتر خودرا عذاب دهمم اما حس قوی خواسییتن واینکه بایشان خود را نبازم ونگذارم ایشان برنده باشند نیز وادارم میکرد حتی شده به لج ونشاندن ایشان برسرجا , روی پا ی خود بیاستم وهزارباری را که بچه ای دیگر کلاس گریه کنان به مدرسه امدند وگفتند من نرسیده ام تمرین را تمام کگنم وکارا نمیتوانم تحویل دهم من تحویلی خودرا بروی میز گذاشتم بماند که گاه برای آزار میگفتند ساعت 8 وپنج دقیقه شد که تو تحویل دادی و حرف مرا قبول نمیکردند وامتیازی نیز ازنمره من کم میکردند ناحق ونارواو متاسفانه هیچ کسی ازانهمه درکلاس لب باز نمیکرد که اینکه مجبور است زودترازهمه درکلاس حاضر باشد بخاطر دوری راه وهمیشه هم در کلاس اولین نفر است چطور میتوانی بگوئی دیر تحویل داده است درواقع نوعی هماهنگی نیز بین شاگرد واستاد باهم بود که با خارجیان مهاجر کلاس مخالفتهای نامحسوس اما واقعی داشته باشند که انرا درعمل ابراز میکردند ودررفتار پنهان, حال چه درکلاس من که اول دوسه نفر خارجی بودیم ودرنیمه دوم تنها من باقی مانده بود تا باخر کارهم ماندم چون مخصوصوبرای اینهم شده میخواستم بمانم با همه چوب لای چرخ گذاشتنهای همگی, وچه دردیگر کلاسها کهبااین شرایط مسلما کمتر خارجیانی که مهاجربودند موفق به گرفتن مدرک دراین کلاسها شدند وهمه یکی پس از دیگری دانشکده را درسالهای گوناکون ترک کرده بودند وبتدریج نیز ترک کردند وبا دوستی یارانی که ازمن جلوتر بودم درسختن دریافتم که ایشان به بهانه ی کمبود زبان خارجیان حتی اگر شاگردان مشگل زبان هم نداشته باشند یا به ایشان درست کمک درسی نمیکنند یا انقدر اورا ازار میدهند که بجان آمده ترک تحصیل کند واونیز کاری نمیتواند بکند جز اینکه مبلغ امضا شده داشگاهی را برای شهریه بپردازد وچون هرچه باشیم درحد یک نروزی زبان کامل کامل نداریم شکایت هم بکنیم ایشان پیروز میشوند که من چه کنم این فرد نروزی را درست نمیفهمد لذا نمره نمیاورد وحتی درخوردن نمره های ما به گونه های مختلف درطی این سالها بسیار مرا آزده کردند ولی این همکاری همکلاسی های نروژی با استاد برای ازپا دراوردن ما مهاجرین آنقدرروزانه بوضوح دیده میشد که درطی این سالها من تنها یک دوست نروژی در کلاس داشتم که میتوانستم اورا دوست خود بخوانم ومطمئن باشم درجائی بامن بناحق دشمنی وحسادت نمیکندودرکارها نیز بسیار مرا یاری میکرد وهرچه را که معلم ازیاد دادن بمن به بهانه های مختلف از آن سرباز میزد یا با بی تفاوتی بدون دقت برایم بصورتی تعریف میکرد ویاد میداد که من سردرنمیاوردم انگاه انرا به یاری این دوست خودمیاموختم واگر او نبود ویا او نیز گرفتار بود خود تمامی تلاشم را معطوف باین میکردم که یاد بکگیرم به هرشکلی که ممکن بود و ازکلاسهای بالاتر از شاگردان آن کلاسها میپرسیدم ویا از خواندن کتاب درسی دانشگده که انگلیسی بود با درکنار گذاشتن دیگشنری برای پیدات کردن کلمات تکنیکی که محاورده ای نبود یاری میجستم ودر جستجو برای پیدا کردن جواب به هردردی میزدم ولی هرچه بود درنهایت بهر شکل کاررا اما تحویل میدادم بخصوص وقتی میدیدم این همکاری نکردنها تنها برای این است که من نتوانم بموقع کار را تحویل دهم .با اینوصف تصور کنید که چقدر میتوانستم ازهمه سو درفشار زند گی باشم اما در فرگردهاتی پیشین نیز بازگفتم که من کاری را یا شروع نمیکنم یا اگر شروع کنم زیر سنگ هم باشد به پایان میرسانم نه اینکه لجبازم که شاید در رابطه با همکلاسی واستادان بودم اما بیشتر علت آن است که هدفمندم که برای هدف وتصمیم خود ارزش قائلم که چون چیزی را قبول کنم خود راموظف به تمام کردن ان به نحو احسن میدانم واینگونه اندیشه ای تمامی مشکلات را برایم با همه ی سختی ها وفشار ها قابل تحمل میکند چون «امید »اینکه« میدانم» حتما بااین شکل به انتها میرسم وبه «هدف» خود میرسم , نمیگذارد که جا بزنم یا کوتاه بیایم ویا ناامید شوم یا اینکه حتی خسته شوم چراکه من در معنای واقعی کلمه «میخواهم که برسم »و «میرسم » وباید خاطر نشان شوم که این یعنی « باور خود» چیزی که بارها وبارها نوشتم " تا خود راباور نکنیم رسیدن به هرچیزی مشکل است وباز اگر خود را باور داشته باشیم تمامی مشکلات آسان خواهد شد" ودرنتیجه تا اخردرتمامی راهای رفته , رفته ام م ورسیده ام با یا بی معلم درهمیشه زندگی هرچه آموخته امبه همین شکل بوده است وبسیار چیزها را نیز تنها ودون معلم یادگرفته ام وازاین بابت نیز ازخود همیشه خشنود بوده ام که معلمم ایمان من بخود وخداست وبیش ازاین نیازی برکسی نیست مگر برای انکه خویشتن را بهتر وبیشنر بشناسم وبهتر زندگی کنم با آموختنی وتلاشی دیگر.
● آرزو از: فرزانه شیدا ●
من نیـازم … یک نیـاز
گرم و ســوزان …. پُرلهــیب
آتـش عــشق سـت اندر ســینه ام
راه قلبم ‌، راه عشق است وامید
گـرچه می سوزم سراپا در شــرار…
در محبت چاره میجویم که باز
نور شمع زندگی روشن شود
در پیش راه
من نـیازم یک نیـاز
سینه ام از عشق میسوزد و باز
حاصل ،، بودن ،،
نمیدانم کـه چــیست
گـر نیـابم
،، معدن عشق ،، و امــید
من نیــازم یک نیــاز
شعله ای در ســوز و ســاز
عشق عالـم در دل و در ســینه ام
میـروم ره را و گه پرمی کشم
در بهشت آبی آن آسمان
میـروم بااینکه میدانم کـه باز
درنهـایت میـرسم بر عــشق او
برخــدای جـاودان عاشـــقی
من نیــازم یک ‌نیــاز‌
●ف . شیدا/دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴●
حالا ا گر درهمه ی راههای رفته زندگیم تا بامروز همیشه همه چیز همواره بروقف مراد نبود وجائی نیز کمی وکاستی بوده وهست واگراین میان گوشه ایارخواسته هایم آنگونه نشد که میبایست میشد برای من هیچ ایرادی ندارد البته باز تلاش میکنم اگر میشد انرا بهتر کنم اما اگر نمیشود میپذیرم وخود را بیهوده ناراحت نمیکنم , چراکه هیچ چیز ,هیچ وقت در زندگی پرفکت وکاملا آرمانی ودقیقا موافق با خواسته ی ما از اب درنمی اید اما مهم این است که « اصل »انرا بدست اورده باشیم حال گوشه ی یکی از اینهمه کمی شکسته باشد مثل جعبه ی بیسکویتی که تمامی بیسکوئیت های آن را سالم در دست داشته باشم وگوشه ی یکی شکسته باشد وغمگین شوم گه ای وای چرا کامل کامل نیست اما همینکه هست همینکه انرا بدست اورده ام همینکه شیرینی ان مال من است برایمن برای تمامی انسانها هدفمند وپرتلاش, میبایست کافی باشد واگر تمامی این موضوعات را برای شما در بخش بخش کتاب بُعد سوم ارمان نامه بازگو میکنم تنها برای این است که بگویم باایمان راسخ یعنی این یعنی براستی :« خواستن توانستن است» وتا جائی که توان در بدن هست رسیدن به آرزوها نیز ممکن است وتنها وقتی بازمیمانیم که آرزوی ما در وجود شخصی دیگر باشد واوو سرباز زند یعنی چیزی مثال عشق که ما بخوایهم واو نخواهد یا دیگران نگذارند وپای آدمی دیگر وسط باشد اینطور بگویم آدمیان بسیار برسر راه یکدیگر دیوار میشوند اما از دیوار گوشتی هم میتوان گذشت به گونه ای که خود او حتی احساس نکند که اگر اینگونه درمقابل ما ایستاد وسد راه شد درواقع بیش از بادی نبود که ما ازمیان او گذشتیم چراکه خواسته ی ما وجود انسانی هرآدمی را که به بدی حسادت دشمنی و… درسرراه ما سدی میشود خودبخود کنار میزند ما حتی از میان روح وجسم او نیز میتوانیم گذر کنیم بی انکه خود او اینرا حس کرده یا بداند که ما گذر کرده ایم واین این ایستادن او تنها کوچک کردن خود بوده وبس .ووقتی باین نتیجه میرسد که برمیگردد ومیبیند که این اوست که همچنان و هنوز درهمان جای اول ایستاده است اما مارفته ایم رسیده ایم و در قله ی خواسته وآرزوی خویش ایستاده ایم واین تنها اعتماد بنفس میخواهد وبس واعتماد بخود بخدا وبدل وایمان.
●*- هر آرزویی بدون پژوهش و تلاش ، به سرانجام نخواهد رسید . ارد بزرگ
*- اگر برای رسیدن به آرزوهای خویش زور گویی پیشه کنیم ، پس از چندی کسانی را در برابرمان خواهیم دید که دیگر زورمان به آنها نمی رسد . ارد بزرگ
*- کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد . ارد بزرگ
*- آینده جوانان را از روی خواسته ها ، و گفتار ساده اشان ، می توان پی برد . نپنداریم که میزان دارایی و یا امکانات ، دلیلی بر پیروزی و یا شکست آنهاست ، مهم خواسته و آرزوی آنهاست . ارد بزرگ
*- به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند . ارد بزرگ
*- توان آدمیان را، با آرزوهایشان می شود سنجید. ارد بزرگ
___ پایان فرگرد آرزو ____
●به قلم : فرزانه شیدا ●

منبع :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد آرزو *

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: